حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
فاطمه دریایی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند اینها؛ بگیرند وقت ماها را
نمایش پستها با برچسب طنز. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب طنز. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه
۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه
بد شانس ترین نسل تاریخ
موهات چرا سفیده؟
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی، یکى از موهایم سفید مىشود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!
عكاس رسوا كننده!!!
آلیسون جکسون عکاس معروف به عکسهای scandalous یا رسواکننده که ازچهرهای معروف دنیا در لحظات حساس عکس میگیرد. لازم به ذکر است که این عکسها به هیچ عنوان فوتوشاپ نیستند و درسایت شخصی این عکاس حرفه ای نیز وجود دارد و قرار است بزودی بصورت یک آلبوم انتشار یابد ... شما در اينجا میتوانید از شخصیتهای معروفی همچون ملکه انگلستان هنگام خواندن مجله در توالت تا پاریس هیلتون در زندان و پرنسس دیانا در کنار مردی همراه با یک بچه و ... را مشاهده كنيد !
پاریس هیلتون در زندان |
| پرنس ویلیام از انگلستان |
| ملکه الیزابت در توالت مجله میخونه و ... ! |
پاریس هیلتون در زندان هنگان شستن کف زمین... |
| برد پيت و آنجلينا جولي در حال انتخاب فرزند در آسايشگاه كودكان |
مدونا در حال تعويض كهنه كودك ... |
| جرج بوش در حال تمرين تير اندازي با عكسهاي خانمش .... ! |
۱۳۸۹ شهریور ۹, سهشنبه
توالت زنانه!!!
حاج اقا وضعش خراب بود و به خودش مي پيچيد. اما اين توالت لعنتي هم که همش اشغاله، اگه ايران اير بود حتما حاج آقا با عصبانيت داد مي زد: قيچي کنيد، مردم تو صفند!!
خانم مهمانداري که داشت از نزديکش رد ميشد متوجه وضعيت اضطراري و اورژانس حاج آقا شد. گفت: اشکالي ندارد اگر از توالت خانمها استفاده کنيد بشرطي که قول بديد دست به دگمه هايي که تو توالت هست نزنيد
حاج آقا که به توصيه پسرانش کلاس انگليسي رفته بود کمي انگليسي هم مي دانست و منظور مهماندار را فهميد و قبول كرد.
تو توالت نشسته بود که متوجه دگمه ها شد. دگمه ها با حروف لاتين علامت گذاري شده بودند: «وي. وي» ، «وي..اي»، «پي.پي» و يک دگمه قرمز که رويش نوشته بود «اي.تي»
حاج آقا که سبک شده بود، حس کنجکاويش تحريک شده پيش خودش گفت: کي متوجه ميشه من به دگمه ها دست زدم؟
با احتياط رو دگمه وي وي فشار داد. ناگهان آب ملايم ولرمي باسنش را نوازش داد.
حاج آقا که داشت حال مي کرد گفت: چه احساس لذت بخشي. اينهمه هواپيما سوار شدم تو هيچ توالت مردانه چنين چيز خوبي نديدم. حقشه به توالت مردانه بگيم مستراح!! بعد رو دگمه وي اي رو فشار داد. جريان آب ولرم قطع شد و بجايش هوا يا باد ملايم و نيمه گرمي شروع به وزيدن کرد و باسنش را خشک کرد.
چه لذتي، حاج آقا اگه دستش بود ساعتها حاضر بود تو توالت بشينه بعدش حاج آقا دگمه پي پي را فشار داد. يه چيزي شبيه هماني که خانمها با آن صورتشون را پودر مالي مي کنند شروع کرد به پودر مالي باسن حاج آقا و عطر خوب و خوشي هم توي فضاي توالت پيچيد.
حاج آقا که حسابي کيفور شده بود پيش خودش گفت: چه احساس شيريني. اما اين توالت خانمها هم عجب چيز محشريه ها. اين که توالت نيست. اتاقي پراز احساس و عشق و محبته. برگشتم ايران حتما تو ويلاي مرزن آباد ميدم درست کنند. لبخند رضايت بخشي بر لبانش نشست و چشمانش را بست و بوي خوش پودر را با نفس عميق بالا کشيد.
لحظه اي کوتاه ياد آن سالهاي خيلي خيلي دور افتاد. حدود بست سي سال پيش که تو هواي سرد زمستاني مجبور بود آفتابه را بر داره وبره آنطرف باغ از چاه آب برداره و بعد گوشه ديگر باغ بره توالت. توالت که نه ،همان مستراح. حاج آقا چشمها را باز کرد و اين افکار و خاطرات ناجور را که ميخواستند کيفش را کور کنند از خودش دور کرد.
پودر مالي که قطع شد حاج آقا به دگمه قرمز اي تي خيره شد و گفت بادا باد و انگشتش را گذاشت رو دگمه و فشار داد كه چشماش سياه شد و ديگه چيزي نفهميد.
بعدا که تو بيمارستان تورنتو به هوش آمد و چشمانش را باز کرد اولين چيزي که ديد لبخند مليح يک خانم پرستاربود. با انگليسي دست و پا شکسته پرسيد: چي اتفاق افتاده؟
خانم پرستار گفت دگمه آخري را که فشار داديد دگمه اي است که بطور اتومات پنبه قاعدگي خانمها را بر ميدار
بعد يک کيسه نايلوني کوچکي که چيزي شبيه به يک تکه سوسيس تويش بود را نشان داد و گفت : مردانگي تان را مي گذارم زير متکايتان!!
پيامگير تلفني مقامات
الهم عجل لولیک الفرج... مستشهدین بین یدیه.
شما با احمدینژاد تماس گرفتهاید. ایشان در حال حاضر مشغول مدیریت جهان هستند و برای کارهایی مثل پاسخگویی وقت ندارند. لازم به ذکر است ایشان به دلیل سادهزیستی و مردمی بودن شدید از تلفن منشیدار استفاده نمیکنند. سوال شما توسط یک گروه 300 نفره بررسی شده و روی یخچال منزل ایشان چسبانده میشود، تا به روش مخصوص ایشان با سوال متقابل جواب داده شود. اگر هنوز مایل به طرح سوال خود هستید، پس از شنیدن صدای شیپور آمادهباش پیام بگذارید.
ضرغامی:
با پیامگیر رییس صدا و سیما تماس گرفتهاید. شما میتوانید سکوت کنید، اما هرچه بگویید ضبط و علیه شما از رسانه ملی پخش خواهد شد.
باقر قالیباف:
شما با پیامگیر سردار دکتر خلبان قالیباف تماس گرفتِن. ایشون الان پرواز دِرَن، موبایلشان توی هواپیما خاموشه. تا پرواز بعدی هم به شهرداری برنمی گِردن. لطفا مجددا تماس نگیرِن. با تِشکر
حسین شریعتمداری:
شما با روزنامه کیهان تماس گرفتهاید. ما میدونیم کی هستی؟
چه کارهای؟ به کجاها وابسته هستی؟ از کجا پول میگیری؟ قبل از انقلاب با کی رفیق بودی؟ توی محافل خصوصی چه حرفهایی میزنی؟ پسرخاله پدربزرگت با رضاخان چه روابطی داشته و الان چی میخواهی بگی؟ پس گوشی را بگذار.
هاشمی رفسنجانی:
شما با پیامگیر سردار سازندگی تماس گرفتهاید. ایشان در حال حاضر مشغول مذاکرات پشت پرده هستند. پشت پرده هم به تلفن جواب نمیدهند.
فاطمه رجبی: اگر سبز لجنی هستی شماره 1، اگر جلبک هستی شماره 2، اگر خاتمی هستی شماره 3، اگر موسوی هستی شماره 4، اگر کروبی هستی شماره 5 .... اگر ابراهیم نبوی هستی شماره 436 را فشار بده. زن و بچه هم دور و برتون نباشه تا جواب درست و حسابی بهتون بدم. اگر هم خودی یا جزء دوست و آشنا هستی، بیخود وقت من را نگیر. قطع کن، بگذار به کارم برسم.
مهدی کروبی:
با سلام من مهدی پسر احمد هستم. وعدهی دیدار ما راهپیمایی بعدی ساعت 30/10 صبح میدان هفت تیر..
خاتمی:
از اینکه مایل به گفتگو با بنده هستید، اظهار مسرت و شادمانی مینمایم.
گفتگو حق هر شهروند بوده و به عقیدهی بنده تنها راهکار برون رفت از چالشهای پیش رو در هزارهی سوم میباشد. البته گفتگو باید قانونمند باشد و در چارچوب روشهای مدنی و پذیرفته شده صورت بگیرد. خدانگهدار
اسفندیار مشایی:
شما با پیامگیر رییس جمهور مشایی تماس گرفتهاید. لطفا 4 سال منتظر بمانید
الهی قمشهای:
بنده الان منزل نیستم. به جان تا آسمان عشق رفتم. نیم ساعت دیگه بر میگردم. البته شما که صدای من را میشنوید ممکن است فکر کنید من هستم. ولی در واقع مساله همین است که من هستم یا نیستم. شکسپیر هم میفرماید «توبی اُر نات توبی». شما اگر به تمام پیامگیرهای عالم، به تمام پیامگیرهایی که توی این یونیورس هست، گوش کنید، می بینید همه یک چیز را گفتن؛ منتها با زبانهای مختلف.
یکی فارسی گفته، یکی ترکی، گفته یکی هم همون پیام ارژینالی که توی کارخانه روی تلفن میگذارند را گذاشته و انگلیسیه. منتها همه اینها به زبانهای مختلف میخوان بگن من اینجا نیستم. میخوان بگن که از چنبر برون جستم من امشب هرچند در ظاهر هستم، ولی در واقع نیستم. البته بعضیها هم کلک میزنن و در ظاهر نیستن، ولی در واقع هستن. مثلا کسایی که از دست طلبکار و اینا قایم میشن که باز باید گفت به قول شکسپیر «توبی اور نات توبی» این جمله را باید بارها تکرار کرد... (نیم ساعت بعد) ....
خب اینها را براچی داشتم ضبط میکردم؟ هووووم خب به هرحال سخنرانی امروز را در همینجا به پایان میرسونیم. تا برنامه بعد!
۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه
مانتوها چسبونن !
دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه
من چهقد خوشبختم همهچی آرومه
مانتوها چسبونن، همهچی معلومه!
بگو این آرایش تا ابد پابرجاس
حالا که خطچشم تو نگاهت پیداس!
من چهقد خوشبختم زندگی آسونه
زندگی شیرینه همهچی ارزونه
همهچی آرومه غصهها خوابیدن
پول خوبی میدن واسهی زاییدن!
ما چهقد خوشبختیم همهچی آرومه
چهکسی بیکاره؟ چه کسی محرومه؟
غول بدبختی رو غول خوشبختی خورد
هرچی که مشکل بود همه رو لولو برد!
قاضیا بیکارن زندونا تعطیله
پایهی میز کسی نیست کلی میله
شیشهی نوشابه جز واسه خوردن نیست
کار وانت غیر از پرتقال بردن نیست!
تو خیابون غیر از لیلی و مجنون نیست
روی هیچ دیواری قطرههای خون نیست
نیست اصلا سانسور سایتها فیلتر نیست
توی میزگردا پشت هم زرزر نیست!
اونقَدَر خوشبختم اونقَدَر خوشحالم
که به بعضیجاها وازلین میمالم!
زده زیر دلمون خوشی ِ افراطی...
من نخوردم چیزی یا نکردم قاطی!
این ترانهی قشنگ(همهچی آرومه)
اثری از من نیست، اثر باتومه!
منبع : به هیچ عنوان
۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه
۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه
۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه
مشاور زناشویی
مشاور میگه چه کمکی از دست من بر میاد؟
مرد میگه ما نزدیکی می کنیم شما ایرادات ما رو بهمون بگید
مشاور با تعجب زیاد قبول میکنه
بعد از اتمام کار میگن چطور بود ؟ مشاور میگه هیچ ایرادی نداشت
زن و مرد پنجاه دلار ویزیت مشاور رو پرداخت میکنن و میرن
هفته بعد باز هم همون دو نفر مراجعه میکنن و همون درخواست رو دارن
مشاور باز هم با تعجب قبول میکنه
سه ماه این روش ادامه پیدا میکنه مشاور بعد از سه ماه به مرد میگه حالا من
یه سوال از شما دارم .
شما از این کار چه نفعی می برید که سه ماه هر ماه چهار بار هر بار پنجاه دلار میپردازید که من نحوه نزدیکی کردن شما رو تایید کنم؟
مرد میگه
ما دنبال چیزی نیستیم
این خانم شوهر و بچه داره پس خونه اونا نمیتونیم بریم
من هم زن و بچه دارم پس خونه ما هم نمیتونیم بریم
مسافر خونه ۹۸ دلاره هتل هم ۱۳۸ دلاره
ولی ویزیت شما ۵۰ دلاره که ۴۳ دلار اون رو بیمه پرداخت میکنه
قیافه مشاور بعد از این اقرار دیدنی بوده نه؟
بسی با حال است و بسی خندیدیم
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
روزی شیخ در اینترنت به صفحات فیلتر شده می نگریست و می فرمود : در اینجا چیزی می بینم که شما نمی بینید.
گفتند چه چیز می بینی یا شیخ؟
فرمود : آزادی مطلق !
و مریدان گریستند.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
شیخ را گفتند نیاز به مسکن کم شده.
شیخ بگفت : و نیاز به قبر زیاد !
و مریدان گریستندی.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
روزی شیخ را گفتند چرا هواشناسی دمای هوا را کم اعلام همی کردندی ؟
گفت : از برای اینکه مردمان خنک تر گردند.
و مریدان نعره زدند و از هوش رفتند.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
گفتند قیمت زرد آلو آذربایجان ۵۵۰۰ است.
گفت خب نخرید.
مریدان سر به دیوار کوفتندی.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
روزی پرسیدند فزودن قیمت گاز از برای چیست ؟
فرمود از برای رونق نساجی و هاکوپیان.
و مریدان همی گریستند.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
روزی شیخ از بازار گذر کردی ، گوسفند مذبوحی را دید در قصابی آویزان و مردمان هیچ یک توان و یارای خرید نداشت. شیخ فرمود : عمر این گوسفند بعد از مرگ درازتر است از عمرش قبل مرگ.
و مریدان مدهوش گشتند و نعره ها زدند.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
شیخ روزی با مریدان از بازار میوه فروشان گذر کرد و گیلاسی دید که کرمی در آن لولیده و به ولع تمام گیلاس همی خورد.
شیخ گریست و فرمود : خوشا به آن کرم و توانگریش . عمری زیستم و نتوانستم چارکی گیلاس بخرم.
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
آسمان و زمین بر ما شده بخیل
و مریدان رم کردند و سر به بیابان گذاشتند.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
روزی از شیخ پرسیدند اگر زنان همه چادری و تمام حجاب شوند دیگر چه چیز مردان را فاسد کند ؟
گفت : دماغ زنان !
و مریدان فغان کردند و نعره ها زدند.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
در ظهر تابستانی شیخ فرمود : هوا بس ناجوانمردانه گرم است.
و مریدان گریستند.
شیخ گفت : زقنبوت ! هرچه که من می گویم که نباید بگریستید !
و مریدان غش غش خندیدند !
اشتراک در:
پستها (Atom)