‏نمایش پست‌ها با برچسب درس های زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب درس های زندگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

روانی !


من يه جا خوندم که اگر کرم خاکي رونصف کنيم هر نيمه اش نيمه ديگرشو مي سازه

مي خواستم يک کرم خاکي کوتاه قد رو نصف کنم که به من گفت:




"من خودم نصفه يک کرم خاکي هستم و تو دومين رواني اي هستي که مي بينم!"




مزد کار

یا مجانی کار کن
یا بابت مزد کامل
اما هرگز ارزان کار نکن 


دو راهب و دختر


دو راهب می خواستند به آب بزنند و از روخانه ای عبور کنند که دختری رسید. او هم می خواست از رودخانه عبور کند اما از شدت جریان آب می ترسید. آنوقت یکی از راهب ها با لبخند دختر را به دوشش گرفت و از رودخانه گذر داد.
همراه راهبش پرخاشش کرد که: یک راهب نباید به تن یک زن دست بزند. و در تمام راه رو ترش کرد. دو ساعت بعد و قتی به مقابل دیر رسیدند، با لحنی ملامت بار اعلام کرد که می رود و استاد را از آنچه گذشته با خبر می کند.: آنچه تو کردی شرم آور است و حرام.
همراهش تعجب کرد: چه چیزی شرم آور است؟ چه چیزی حرام است؟
- چی؟ فراموش کردی چه کار کردی؟ یادت نمی آید؟ تو دختری زیبا را بر دوش گذاشتی و بردی!
- آه، بله. راهب اولی یادش آمد، خندید. حق داری. اما دو ساعت است که من او را کنار رودخانه گذاشته‌ام در صورتی که تو هنوز داری او را به روی دوش می بری!

از افسانه های ذن
ترجمه نیشابور

آخرین حرف‌های افراد مشهور قبل از مرگ 2


خوب ،‌حالا می خوام بخوابم ، شب خوش.
لرد بایرون
صد دارم بمیرم – یا دارم می میرم: هر دو جمله صحیح هستند.
دومینیک بوئور – متخصص دستور زبان فرانسوی

رفقا ، بازی گلف معرکه‌ای بود.
بینگ کراسبی،‌ خواننده و بازی‌گر آمریکایی

آخرین حرف‌های افراد مشهور قبل از مرگ


تا به حال فکر کرده‌اید قبل از مرگ به چه می‌اندیشید و چه بر زبان می‌آورید. در زیر آخرین جملات، کلمات و حرف‌های چند فرد مشهور را می‌بینید.
خدایا، دارم می‌رم!
مکس بائر – مشت‌زن آمریکایی
بیمارم، به دکترا زنگ بزنین.
مائو زدونگ – رهبر چین
لعنتی… چطور جرات می‌کنی از خدا می‌خوای به من کمک کنه؟
جون کرافورد بازی‌گر آمریکایی خطاب به فرد دعاکننده در خانه
یالا دیگه بد ایندیانایی حروم‌زاده، من تو همین مدتی که تو داری وقت تلف می کنی ده نفرو می کشتم.
کارل پنزرم - آدم‌کش زنجیره‌ای خطاب به اعدام‌کننده اش
وایستاده.
جوزف هنری گرین -جراح و فیلسوف انگلیسی در حال گرفتن نبضش
خوب آقایون، تا چند لحظه دیگه شما یک اپل (سیب) برشته رو شاهد خواهید بود.
جرج اپل – مرگ به‌وسیله صندلی الکتریکی
هیچ‌وقت نباید نوشیدنیمو از اسکاچ به مارتینی تغییر می‌دادم
همفری بوگارت – بازی‌گر آمریکایی
هی، رفقا! نظرتون راجع به این تیتر واسه روزنامه فردا چیه؟ “فرنچ سرخ شده؟!”* (چیپس)
جیمز فرنچ -قاتل آمریکایی، مرگ به‌وسیله صندلی الکتریکی
ببین دوست من ، الآن اصلا زمان مناسبی برای دشمن‌تراشی نیست.
ولتر- نویسنده فرانسوی،  وقتی از او خواستند که شیطان را انکار کند
گیج شده‌ام. شیطان گم شو.

الستر گرولی – جستجوگر علوم خفیه
لطفا نذارین بیافتم.
مری سورات - شریک جرم ترور لینکلن، قبل از آویخته شدن به دار
از زندگی خسته خسته‌ام.
وینستون چرچیل – سیاست‌مدار انگلیسی
فردا، من دیگر در این‌ جهان نخواهم بود.
نوستراداموس – پیش‌گوی معروف
خدا رو شکر. از اینکه بامزه‌ترین آدم این اتاق باشم خسته‌ شدم.
دل کلوس – کمدین آمریکایی
ببینم، چرا اون کارو کردم؟
ویلیام ارسکین – در حال پریدن از یک پنجره
ببینم، اوضاع فروش توی مدیسون اسکوئر گاردن امروز چطور بوده؟
پی. تی. بارنوم، بازرگان آمریکایی
نه.
الکساندر گراهام ‌بل - مخترع آمریکایی

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

درسی بزرگ از یه کوچولو


سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بودو هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟

برادر خردسال اندکی تردید کرد و ….

سپس نفس عمیقی کشید و گفت : بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بودو مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود و لبخند میزد.

سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.

نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت : آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود !

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

جملاتی شنیدنی از کوروش بزرگ


دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند. کوروش کبیر


خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن کوروش کبیر


اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. کوروش کبیر


آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است .کوروش کبیر

وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما کوروش کبیر

سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که انسان را از بين مي برد .کوروش کبیر

اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد .کوروش کبیر

افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند. کوروش کبیر

پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر. کوروش کبیر

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطي که آن را به کارهاي کوچکتر تقسيم کنيم .کوروش کبیر

کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد .کوروش کبیر

انسان همان مي شود که اغلب به آن فکر مي کند .کوروش کبیر

همواره بياد داشته باشيد آخرين کليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد.کوروش کبیر

تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .کوروش کبیر

دشوارترين قدم، همان قدم اول است .کوروش کبیر

عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد .کوروش کبیر

آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد .کوروش کبیر

وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد . کوروش کبیر

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.

کوروش کبیر
منبع : یاشار عالی  

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

امیدی که درون همه ما وجود دارد !


عکسی که جهان را در بهت فرو برد



یه زمانی هست که یه عکس می تونه تا عمق ذهن و احساس شما فرو بره و تا مدتها ذهن شما رو درگیر خودش کنه. یه موقعی ممکنه چشمی رو توی عکس ببینین که نتونین فراموشش کنین و هر جا رو که نگاه می کنین حس می کنین به شما خیره شده و می خواد چیزی بگه. باور دارم که در هر ثانیه هزاران اتفاقا عجیب در سرتاسر دنیا رخ میده، اما شاید فقط یکیشون بتونه تبدیل به عکسی بشه که دنیا رو تکون میده. فقط یکیشون میتونه چشمهای اومایرا باشه. دیدن چشمهای اومایرا سانچز، ساده نیست. خیلیها سال 1985 و انتشار این عکس رو شروع پدیدهء جهانی شدن رسانه ها (Media Globalization) میدونن. درد و رنج اومایرا سانچز با دوربینهای تلویزیونی تعقیب میشد، و با وجود اینکه دوربینهای تلویزونی اونجا حضور داشتن، اما این عکس بود که تلنگری به جهان زد و تبدیل به نمایش تکان دهنده ای از حقیقت و انسانیت، از زندگی و مرگ شد. اومایرا سانچز، 13 ساله، ساکن دهکده آرمرو، کلمبیا، قربانی طوفان سهمگینی شده که در سال 1985 کلمبیا رو ویران کرد. اومایرا به مدت سه روز زیر گل و خاک و آب، توی خونهء خوش، گیر افتاده بود. وقتی که جستجوگرها با اون تجهیزات کم و بدبختی زیاد پیداش کردن، امکان نجات اومایرا نبود. اون گیر کرده بود، تنها راهی که میشد اومایرا رو نجات داد قطع کردن پاهاش بود که به شکل وحشتناکی گیر افتاده بود. هیچ تجهیزات پزشکی درست و حسابی برای این کار وجود نداشت. هیچ راه نجاتی برای اومایرا نبود. باهاش صحبت کردن، گفت که دلش برای دوستاش تنگ شده، گفت که می خواد به مدرسه برگرده. جلوی چشم دوربین، زیر اشک جستجوگرها، خبرنگارها، رسانه و هزاران چشمی که شاهد این واقعه بودن، اومایرا سانچز بعد از سه روز از دنیا رفت. فرانک فورنیر، عکاس این عکس، با سفرهای پی در پی زمینه بحثهای جهانی در مورد سهل انگاری دولت کلمبیا قبل از وقوع این طوفان رو بوجود آورد. چند ماه بعد فورنیراین عکس رو منتشر کرد و در سال 1986 جایزهء World Press Photo Premier Award رو بخاطرش دریافت کرد. این نگاه، الان مدتی هست از فکرم بیرون نمیره. البته، این رو هم نمیدونم که اصلا لازم هست از فکرم بیرون بره یا نه. اینکه این تصویر چه چیزی رو توی ذهن هر کسی تداعی میکنه، مطمئنا آدم به آدم متفاوت هست.

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

مادر


مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : « دختر خوب ، چرا گریه می کنی؟»

دختر در حالی که گریه می کرد گفت: « می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم در حالی که گل رز ۲ دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم.

وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت ،طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت ، دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد
منبع : امروزی ها  

صفحات محبوب من

دنبال کننده ها

باغ بان باشی