‏نمایش پست‌ها با برچسب حکایت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حکایت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

اندر احوالات فرمانبرداری رعیت


روزی به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده است. مختارالسلطنه دستور داد که کسی حق ندارد ماست را گران بفروشد. چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر با قیافه ی ناشناخته به یکی از دکان های لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست. ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی می خواهی ؟ ماست معمولی یا ماست مختارالسلطنه ! مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو ماست پرسید. ماست فروش گفت: ماست معمولی همان است که از شیر می گیرند و بدون آب است و با قیمت دلخواه. اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان میبینید و یک ثلث ماست و باقی آب است و به نرخ مختار السلطنه می فروشیم و بدان نیز لقب دادیم. حال کدام می خواهی؟! ....

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

موهات چرا سفیده؟


یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد..

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!

کلنگ قاضی


قلمی از قلمدان قاضی افتاد.
شخصی که آنجا حضور داشت گفت : جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ.
تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی.

"عبید زاکانی"




دو راهب و دختر


دو راهب می خواستند به آب بزنند و از روخانه ای عبور کنند که دختری رسید. او هم می خواست از رودخانه عبور کند اما از شدت جریان آب می ترسید. آنوقت یکی از راهب ها با لبخند دختر را به دوشش گرفت و از رودخانه گذر داد.
همراه راهبش پرخاشش کرد که: یک راهب نباید به تن یک زن دست بزند. و در تمام راه رو ترش کرد. دو ساعت بعد و قتی به مقابل دیر رسیدند، با لحنی ملامت بار اعلام کرد که می رود و استاد را از آنچه گذشته با خبر می کند.: آنچه تو کردی شرم آور است و حرام.
همراهش تعجب کرد: چه چیزی شرم آور است؟ چه چیزی حرام است؟
- چی؟ فراموش کردی چه کار کردی؟ یادت نمی آید؟ تو دختری زیبا را بر دوش گذاشتی و بردی!
- آه، بله. راهب اولی یادش آمد، خندید. حق داری. اما دو ساعت است که من او را کنار رودخانه گذاشته‌ام در صورتی که تو هنوز داری او را به روی دوش می بری!

از افسانه های ذن
ترجمه نیشابور

صفحات محبوب من

دنبال کننده ها

باغ بان باشی