نمایش پستها با برچسب حکایت. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب حکایت. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه
اندر احوالات فرمانبرداری رعیت
۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه
موهات چرا سفیده؟
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی، یکى از موهایم سفید مىشود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!
کلنگ قاضی
شخصی که آنجا حضور داشت گفت : جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ.
تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی.
"عبید زاکانی"
دو راهب و دختر
همراه راهبش پرخاشش کرد که: یک راهب نباید به تن یک زن دست بزند. و در تمام راه رو ترش کرد. دو ساعت بعد و قتی به مقابل دیر رسیدند، با لحنی ملامت بار اعلام کرد که می رود و استاد را از آنچه گذشته با خبر می کند.: آنچه تو کردی شرم آور است و حرام.
همراهش تعجب کرد: چه چیزی شرم آور است؟ چه چیزی حرام است؟
- چی؟ فراموش کردی چه کار کردی؟ یادت نمی آید؟ تو دختری زیبا را بر دوش گذاشتی و بردی!
- آه، بله. راهب اولی یادش آمد، خندید. حق داری. اما دو ساعت است که من او را کنار رودخانه گذاشتهام در صورتی که تو هنوز داری او را به روی دوش می بری!
از افسانه های ذن
ترجمه نیشابور
اشتراک در:
پستها (Atom)