‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

به ياد حسين پناهي


حسین پناهی در 6شهريور 1335 در روستای دژکوه در استان كهگيلويه و بوير احمد چشم به جهان گشود. گرچه در کالبدشناسی پس از مرگ و بر اساس آزمایش دی‌ان‌ای، زمان تولدش ۶ شهریور ۱۳۳۹ تشخیص داده شد. پدرش علی پناه و مادرش ماه کنیز نام داشت.

پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. با پخش نمایش «دو مرغابي در مه» از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می‌کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش‌های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.

وی در 14مرداد 1383 و در سن ۴۹ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت و در زادگاهش، شهر سوق، به خاک سپرده شد.



وصيت نامه ي حسين پناهي :



قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم. بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید. به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند. عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد! مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند. روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید! کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید. گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند. از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم

روحش شاد.

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

آنجلینا جولی در نقش یک مرد !


It's Angelina Jolie in the movie Salt. Her husband Brad Pitt refused to kiss her in this disguise and her son Maddox even didn't recognize her.
اين تصاوير مربوط به فيلم سالت مي باشد.تغيير چهره آنجلينا در اين فيل به حدي بود كه حتي همسرش بد پيت از بوسيدن او در اين قيافه خودداري كرد و جالبتر اينكه حتي پسرش او را در اين قيافه نشناخت.


۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

هالیوود به دنبال چهره های طبیعی و بدون جراحی پلاستیک




به محض این که نام هالیوود برده می شود در ذهن افراد تصاویری از مردمانی درلباس های پرزرق و برق و گرانقیمت، زنان زیبایی با پوست های صاف و شفاف ودندان هایی بیش از اندازه سفید و مردانی با هیکل های ورزیده نقش می بندد. اما بسیاری از جلوه های ظاهری این «ستارگان هالیوود» مصنوعی هستند. سینه هایی که از طریق جراحی پلاستیک و اضافه کردن «سیلیکون» چند سانتی متر بزرگ تر از حد معمول شده اند. استفاده از «بوتاکس» برای از بین بردن چین و چروک های صورت، دماغ های عمل شده و لب هایی که ماده «کالژن» به آن ها تزریق شده تا برجسته تر و قلوه ای تر به نظر بیایند. هم چنین لاغرسازی از طریق «لایپوساکشن» یا بیرون کشیدن چربی از بدن و بسیاری از عمل های جراحی زیبایی دیگر! این روزها کارگردان ها و افرادی که به کار گزینش بازیگران سینما اشتغال دارند به دنبال بازیگرانی هستند که از چهره های طبیعی برخوردارند و سرو سینه و صورتشان را از طریق جراحی های پلاستیک دستکاری نکرده اند. اما به نظر می رسد پیدا کردن این چهره های طبیعی این روزها بسیار مشکل و گاه حتی غیرممکن است. برخی از بازیگران فیلم و تلویزیون تصور می کنند که زیباسازی پوست وچهره به آن ها کمک می کند تا نقش های بهتری را در آزمایش های بازیگری به دست آورند. تونی نیشن، رئیس سازمان کاریابی برای مدل های عکاسی و بازیگران فیلم و تلویزیون می گوید این روزها همه سر و صورت و سینه خود را به دست چاقوی جراحی می دهند:«امروزه بیش از هرزمان دیگری بازیگران تازه و جوان به صحنه فیلمسازی هالیوود وارد شده اند و هر روز هم به تعداد آن ها افزوده می شود که خوب این البته خیلی خوشحال کننده است اما تعداد این بازیگران چندین برابر تعداد نقش هایی است که در صنعت فیلمسازی امروز وجود دارد.» نیشن می گوید:«این روزها همه به صورتی با جراحی پلاستیک سروکاردارند. شاید بتوان گفت که این مسئله تبدیل به یک فشار اجتماعی تازه شده است. یعنی امروزه شما زنان و دختران جوانی را می بینید که در سنین تین ایجری چندین جراحی پلاستیک روی صورت و سینه خود انجام داده اند. من فکر می کنم این یک طرز تفکر بسیار خطرناک است.» کاترین مارلو که از ١٠ سال پیش با شرکت در سریال های تلویزیونی کار بازیگری را آغاز کرده است می گوید:«من طرفداربی چون و چرای جراحی پلاستیک نیستم اما برضد آن هم نیستم.» این بازیگر ٣٢ ساله که درحال حاضر شغل دوم آرایش و صورتگری صحنه را برعهده دارد می گوید:«من خیلی از بازیگران امروز سینما را می شناسم که تن به جراحی پلاستیک داده اند. یکی از دوستان خودم که یک قوز کوچک روی دماغش داشت آن را جراحی کرد و بعد دیدم که چقدر به اعتماد به نفسش اضافه شده است.» با این همه مارلو معتقد است تنها به خاطر این که جراحی پلاستیک تا این اندازه عمومیت پیدا کرده و در دسترس قرار گرفته نباید هرکسی خود را به دست چاقوی جراح بسپارد:«به نظر من کار جراحی پلاستیک به مرحله جنون رسیده است! اگر به بعضی از اشخاص نگاه کنید می بینید که دیگر شکل «انسان» نیستند. به نظرمن ما نبایست شکل انسانی خود را با استفاده بیش از حد از جراحی پلاستیک از دست بدهیم. به خاطر دارم «سوفیا لورن» بازیگر زیبای ایتالیایی یک بار در یک مصاحبه گفته بود وقتی در آغاز کار به آمریکا آمد از او خواسته بودند که دماغش را عمل کند و او به این درخواست جواب منفی داده بود:«من یک زن ایتالیایی هستم و دماغی رومی دارم. من با یک دماغ کوچکتر شکل احمقانه ای پیدا خواهم کرد.» با این حال ما همه می دانیم که سوفیالورن یکی از زیباترین زنانی است که چهره اش تا کنون برروی پرده سینما منعکس شده است.» درشرایطی که بسیاری از بازیگران سینمای امروز معتقدند جراحی پلاستیک به شانس آن ها برای یافتن کار کمک می کند اما به نظر «مارلو» این کار می تواند به ضرر آن ها تمام شود:«جراحی پلاستیک فاصله عمیقی میان تماشاگر سینما و بازیگر ایجاد می کند. چرا که شما دیگرشکل یکی از آن ها نیستید. حالتی مصنوعی و غیرقابل قبول و باور برای آن ها پیدا می کنید.هم چنین به نظر من جراحی پلاستیک اجازه نمی دهد یک بازیگر در نقش های گوناگون ایفای نقش کند. گاه این جراحی ها به حرکات ظریف صورت آن ها لطمه می زنند و درنتیجه محدودیت هایی در ایفای نقش های مختلف توسط آن ها بوجود می آورد.» کیث ولف که به کار گزینش بازیگران در هالیوود اشتغال دارد می گوید:«لب های پف کرده از کالژن به نظرمن بدترین چیز است.» ولف از بازیگرانی که پوست صورتشان را بی اندازه کشیده اند یا آن را با مواد پرکننده به صورتی بادکرده و مصنوعی درآورده اند بیش از همه گله دارد. ولف می گوید:«وقتی یک بازیگراز یک سن و سال خاص می گذرد به خوبی مشخص است که او تحت جراحی پلاستیک قرارگرفته است یا نه؟ معمولا اینگونه جراحی ها، آن چهره آشنا و دوست داشتنی که مردم می شناخته و دوست داشته اند را عوض می کند. اگراین بازیگران بتوانند عمل جراحی خود را به گونه ای انجام دهند که تشخیص آن برای مردم مشکل باشد آنوقت می شود کاری برای آن ها انجام داد.» کیث ولف هم چنین از اینکه بازیگران جوان تر گاه می کوشند تاخود را به شکل یک بازیگر معروف تر درآورند ابراز نارضایتی می کند:«بعضی ها انگار از یک قالب از پیش ساخته شده درآمده اند. به خصوص وقتی به سراغ جراحی پلاستیک می روند تا خودشان را شکل مثلا فلان بازیگر معروف درآورند. آن ها باید بدانند که این موضوع به هیچوجه به آن ها کمک نمی کند. چرا که شما باید از شکل وشمایل خودتان شروع کنید و آن را عرضه کنید نه اینکه از شکل ظاهری فرد دیگری تقلید کنید. شما هیچوقت نمی توانید شخص دیگری باشید.» کیث ولف که بیش از دو دهه است که به کار گزینش بازیگران فیلم و تلویزیون اشتغال دارد می گوید او خوب می داند که چه عناصری لازم است تا یک نفر بتواند ستاره شود:«من بسیاری از علاقمندان به بازیگری را که واقعا هم زیبا بوده اند داشته ام که به دفتر من آمده اند وخواسته اند در فیلم بازی کنند اما متاسفانه اغلب آن ها از هنربازیگری بوئی نبرده اند و برای یادگیری آن هم زحمتی به خود نداده اند. بنابراین اولین توصیه من به هربازیگری این است که بروند وکاری را که دنبال آن هستند یادبگیرند تا چنانچه فرصتی پیش آمد آن را از دست ندهند.» تونی نیشن با این حرف کیث ولف موافق است و معتقد است بازیگران جوان باید از ظاهرخود مراقبت کنند اما خود را به دست چاقوی جراحی ندهند و یاد بگیرند که با سن و سال کنار بیایند وچهره زیبای خود را آراسته به هنرواقعی بازیگری کنند:«هرچه زمان می گذرد کارگردانان سینما بیشتر به دنبال چهره های طبیعی و دست نخورده می گردند. بازیگران متعهد باید خیلی بیش از این ها مواظب باشند تا از استفاده از جراحی پلاستیک به هرصورتی که شده دوری کنند و درعین حال بتوانند درصحنه پررقابت بازیگری امروز با هنرو استعداد خود و نه با ظاهری ساختگی و دروغین درخششی پیدا کنند.»



۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

خاطره شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.

عبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.»

یادی از مهمان بی دردسر ، آنکه اندیشه اش آویشن می سرود [سالیاد حسین پناهی]

همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش ، كه همیشه یادشه


نوشتن از بزرگمردِ کودک دل ِ زاده ی دژ کوه بسیار سخت است، چون نه بزرگی اش دریافتم و نه کودکی اش را بازی، با بزرگی اش بچه شدم و با بچگی اش بزرگ، با کودکِ دلش همنوا شدم، تا گره بزنم خیالم را به عطر آویشن او...




او ما را به حس کودکی میبرد، جایی که تنها سدای راستی شنیده میشود و زبان دیگری جز صداقت در آن نیست. او نمیخواهد کودکی بزرگ شود، مبادا این حس آلوده گردد و تباه...







همیشه شلوار لی به پا داشت و پوتین در پا، همیشه خودش بود و خودش را می سرود ، برای همه دوست داشتنی بود و برای خودش هیچکس، همیشه مهربان و گریان و عاشق:
آري گلم
دلم
حرمت نگه دار
که اين اشکها خون بهاي عمر رفته من است
سرگذشت کسي که هيچ کس نبود
و هميشه گريه مي کرد




او یک هیچ انگارِ تمام عیار بود:
ما چيستيم ؟
جزملكولهای فعال ذهن زمين،
كه خاطرات كهكشان ها را مغشوش می كنيم!




نه از کسی چیزی میخواست و نه باری بر دوش بود، تنها بدنبال آنکه عشق را می سرود:
کفايت ميکرد مرا حرمت آويشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آويشن حرمت چشمان تو بود، نبود؟
پس دل گره زدم به ضريح هر انديشه اي
که آويشن را ميسرود




کسی که درد کشیده و رنج را چشیده بود، او که فقر را نیز زندگی کرده بود:
در يازده سالگي پا به دنياي شگفت کفش نهاد




به دنبال آرزوهایی بود که هیچش نیافت:
اين سرگذشت کودکي است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هيچ آرزوئي نرسيده است
هرشب گرسنه مي خوابيد
چند و چرا نميشناخت دلش
گرسنگي شرط بقا بود به آئين قبيله مهربانش
پس گريه کن مرا به طراوت




آری ، از ما میخواست تا به طراوت او را بگرییم و خود نیز میگریست، و چنان دنیا با او ناسازگار بود که باز هم چشم به راه همان کودکی فقیرانه ، اما معصومانه بود:
من میخوام برگردم به کودکی




و در اندیشه فردایی نبود، چنان که او را بشارت میدادند:
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست




زیرا از پول نفت و مالیات، بهره ای نبرد و دریافت اینجا همه تو را مرده میخواهند و خموش:
زير آسمان وطني که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسيم ميکردند
و
شک دارم به ترانه ای که زندانی وزندان بان هم زمان زمزمه میکنند




همه را دید و شنید، پس به کودکی و طبیعت بازگشت:
همه اينو مي دونن
كه بارون
همه چيز و كسمه


به بارون و به مادر:
به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد




و خدایش را پیدا کرد:
من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم




نه، او کافر نمیشد:
نترس کافر نمی شوم
چون به نمیدانم های خود ایمان دارم




و از دنیا و دنیایی ها برید، هرچه داشت به من و تو و آنکه نیازمندتر و عاشقتر میدانست داد، و برای خودش همان عطر آویشن را نگهداشت، چون آن را همین جا حس میکرد و مقصد را همینجا دریافته بود:
سند زده ام يک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سيگار متبرک ملعون
که ميترکاند يکي يکي حفره هاي ريه هايم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر اين مقصود بي مقصد
از کلامي به کلامي
و يکي يکي مردم
بر اين مقصود بي مقصد




اما آنگاه که دریافت... گاهی بود که از رده آخوندها جدا شد و دانست که عمر بیهوده گذرانده و تنها دانایی است که به بالایش میرساند، کتاب و خواندن میبالدش، همین، و بر گذشته و نادانی باید گریست:
آري دلم
گلم
اين اشکها خون بهاي عمر رفته من است
دلم گلم
اين اشکها خون بهاي عمر رفته من است
ميراث من
حکايت آدمي که جادوي کتاب مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم




در پی دانایی دوید، اما با عشق، با سادگی. اینجا ساده بودن ضعف نیست، این ساده بودن نهایت انسانیت است، نهایت پاکی، که حتی بر عقرب عاشق نیز دل سوزاند:
دُم به کله می کوبد و شقیقه اش دو شِقه می شود
بی آنکه بداند
حلقه ی آتش را خواب دیده است
عقرب عاشق




عشق را از عقرب آموخت و ناگاه خود را در چنبره آتش یافت، چون عقرب عاشق:
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست




آنجا که دوستدار و عاشق بود، بهترین بود، مثل هیچکس دیگه:
اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو ، یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...




و همه را معشوق میدید:
حُرمت رنگ گل از رنگ گلی گم گشته است عطر گل خاطره عطر كسی است كه نمی دانیم كیست می آید یا رفته است ؟




عاشقِ ما در عشق آمیخته بود و برعکس همه میخواست مرگ را در آغوش کشد و گریزان از زندگی (همان بدیها و کژی ها و ناراستی ها) شد:
همه از مرگ میترسند ، من ... از زندگی سمج




چون ذره ذره و زنده زنده سوخته بود:
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم




و بهترین بودن، با عشق بودن و فنا شدن در عشق بود:
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم




چرا مردن خوب بود؟ چون نمیخواست سربار باشد، خسته شده بود از نداری و گشنگی و گریه هایی که بالشش را خیس میکرد:
شام که نیس
خب زحمت خوردنشم ندارم
در عوض
چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که
رفیق پرسه های بابام بودن
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه
گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست




و رهایی از زندگی، همان آسایش دو گیتی بود، هم برای خودش و هم (در دیدگاه خودش) برای دیگران:
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت......




و سرانجام ... رفت، خوشا به او که زندگی را شناخت، همه آن را ، پیدا کرده بود:
سلام , خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار....




و من او را گریه میکنم به طراوت،
چون که مرداد
گور عشق گل خونرنگِ دل ما بوده است







نازی مرد...


وصیتنامه حسین پناهی


*
آویشن, حسین پناهی, دژکوه, راستی, سادگی, سال یاد, سالیاد, صداقت, نازی, پناهی, کودکی, گل خونرنگ, گورعشق

صفحات محبوب من

دنبال کننده ها

باغ بان باشی